خرید بک لینک
یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم مرده ام، دارم خوراكِ جانورها می شوم بی خیال از رنجِ فریادم تردّ د می کنند باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می شوم با زبان لالِ خود حس می کنــــــم این روزها هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این این کــــــــه دارم مثل مفقودالاثـرها می شوم ... عاقبت یک روز بــــــا طرزِ عجیب و تــــــازه اي می کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می شوم..! زنده یاد نجمه زارع

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:00

وقتــی بهشت عـزوجل اختــراع شد حوا که لب گشود عسل اختراع شد‌‌ در چشمهای خسته‌ی مردی نگاه کرد لبــخند زد و قنــــــد بدل اختـــراع شد آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت تا هالــــه‌ای به دور زحل اختــــــراع شد حوا بلوچ بود ولی در خلیـــج‌ فارس رقصید و درحجاز هبل اختراع شد آدم نشسته بود ولی واژه‌ای نداشت نزدیک ظهر بود غــــــــزل اختراع شد آدم وسعی کرد کمی منضبط شود مفعول فاعلات فعل اختـــــراع شد "یک دست جام باده و یکدست زلف یار" این گونـــه بود ها..! کـه بغل اختراع شد یک شب میـــان شهـــر خرامی

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:00

داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم مرگمان باد اگر شكوه ای از زخم كنيم مرد آن است كه از نسل سياوش باشد "عاشقی شيوه‌ی رندان بلا كش باشد " چند قرن است كه زخمی متوالی دارند از كويــر آمده‌ها بغض سفالـــــــی دارند بنويسيد گلــــو هــــای شما راه بهشت بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت بنويسيد زنـی مُرد كــــه زنبيل نداشت پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت بنويسيد كه با عطر وضو آوردند نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود "دوش مــی‌آمد و رخساره بر افروخته بود خوب داند كه

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:00

خوبِ من..! حیف است حال خوبمان را بد کنیم راه رود جاری احساسمان را سد کنیم عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب پس نباید با "اگر" یا "شاید" آن را بد کنیم دل به دریا می‌زنم. . . دل را به دریا می‌زنی..؟ تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم می‌توانی، می‌توانم، می‌شود؛ نه..! شک نکن باورم کن تا "نباید" را "فقط باید" کنیم زندگی جاریست؛ بسم الله. . . از آغاز راه. . . نقطه‌های مشترک را می‌شود ممتد کنیم آخرش روزی بهار خنده‌هامان

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:00

خدا چه می شد اگر پا به پاش - نه ای کاشنرفتـــه بودم و آن ســایه باش ـ نه ای کاش خودش دو مرتبــه با من قــرار فـــردا رانمی گذاشت که حالا براش ـ نه ای کاشیکی بـــه من تلفن کرده بود یا می گفتعمیق زل نزنم در چشاش ـ نه ای کاشدرست لحـــظه برخورد کامیـــــون با اودویده بودم و خود را به جاش ـ نه ای کاشخدا مصادره می کرد کامیون ها رابه جرم له شدن آدماش ـ نه ای کاشفقط دو ثانیه بر ریلــــهای این ساعتقطار عقربه می شد یواش ـ نه ای کاشدو تا کبــــوتر مریــــم رهــا نمـی گشتندبه محض وا شدن دکمه هاش ـ نه ای کا

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:00

شانه اش هر لحظه باید بیشتر افتاده باشدجاده وقتی از سرش فکر سفر افتاده باشد خوب می داند چه حالی دارد از جنگل بریدن هر سپیداری که در پای تبر افتاده باشد بار سنگینی ست زندانی شدن در رختخوابی خاصه وقتی خاطراتت دور و بر افتاده باشد می پری از خواب و می بینی که سیمرغی نبوده ست گرچه روی بالشت یک مشت پر افتاده باشد ناگهان حس می کنی بیگانه ای با هفت پشتت مثل فرزندی که از چشم پدر افتاده باشد فرض کن روزی که مرد خانه در می آید از پا مادرت مانند کوهی از کمر افتاده باشد برده باشد وصله ی پیراهنش را باد از یاد

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:00

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود..؟ آیا زنی غریبه در این کوچه‌ها نبود..؟ آن دختری که چند شب پیش دیده‌اید..؟ دمپایی‌اش "تو را به خدا" تا به تا نبود..؟ یک چادر سیاه ِ کشی روی سر نداشت..؟ سر به هوا و ساده و بی‌دست و پا نبود..؟ یک هفته پیش گم شده آقا..! و من چقدر، گشتم ولی نشانی از او هیچ‌جا نبود. . . زنبیل داشت، در صف نان ایستاده‌ بود یک مشت پول خُرد. . . نه آقا..! گدا نبود..! یک خرده گیج بود ولی نه. . . فرار نه. . . اصلن به فکر حــادثـــه و ماجـــرا نبود.. . . عکسش..؟ درست شکل خودم بود. . .مثل من هم

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:00

چشمان من از این طرف پرده‌ی توریافتاد به یک تکّه‌ی خورشید؛ به حوری..! یک ماه جبینی که دو تا دکمه‌ی مشکی. . . "مانند دو شاتوت کف ظرف بلوری " را جای دو تا چشم به من دوخته بود و. . .استغفرالله. . . نگویم که چجوری. . . با عشوه که نه! بدتر از آن! با مثلاً حُجببا روسری گل گلی‌اش، گور به گوری. . . از پرده و از پنجره و از در و دیوار می‌برد قرار از همه. . . می‌برد صبوری گنجشک شدم، بال زدم تا لب دیوار گل کرد لپش مثل گل قرمز قوری بین من و او پنجره‌شان فاصله انداخت فریاد از این فاصله، از این همه دوری آن قدر

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:00

زهر شیرین من. . .

هیچ کس نیست به جز آینه صادق با من "نیست در آینه آن عاشق سابق با من" سهم پیمانه ی دیوانه و فرزانه یکی ست بگذر از مسئله ی عاقل و عاشق با من دشمنان تشنه ی خون من و من تشنه ی مرگ زهر شیرین من ..! ای یار منافق با من..! تا کنون هیچ نسیمی نوزیده ست به لطف بعد از این هم نوزد باد موافق با من باش تا با نظر بخت مطابق باشم گر چه یک عمر نبوده ست مطابق با من. . . فاضل نظری

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:00

وانمود می کنی که دیگر برایت مهم نیستم امّا به گریه هایم که می خندی دوستت دارم هایت را می شنوم نگران نباش پرنده ای که رها کرده ای غروب نشده به آشیانه برمی گردد حتّی اگر شکارچی ها قلبش را نشانه بروند شانه هایت را با تمام دنیا عوض نمی کنم می خواهم موهایم را کوتاه کنم مویی را که قرار نیست تو ببافی شانه می خواهد..؟ آن قدر خوبی که حتّی نقش بد را نمی توانی بازی کنی مطمئنّم همین الان گوشه ای نشسته ای و شعری را که ننوشته ام می خوانیمن اگر حرف چشم هایت را نشنوم که شاعر نیستم وانمود می کنی که دیگر برایت

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 5:00

صفحه بندی